پست شبانه
Flypfeiffer / Flickr
بخت بد سيندرلا تنها در اين نبود كه نامادریاش چنان بدجنس از آب در آمد كه كافی بود يك نفر كنج خانه آنها دوربينی بنشاند و دكمهاش را بفشارد و خودش برود پی تبليغات فيلمش، و مطمئن باشد كه با دو تا برش و پيوند در اينجا و آنجای نگاتيوها، فيلم مستند/داستانی پرفروش و ماندگاری درباره يك نامادری بدطينت ساخته است؛ بلكه «فرشته - بهاصطلاح - مهربان»ی هم كه سر راهش قرار گرفت چنان او را از ساعت دوازده شب ترساند و اضطراب به دل دختر بینوا نشاند كه - آنطور كه از تاريخهای نانوشته برمیآيد - بعدها با هزارجور دوا و درمان هم نتوانست آن را از ناخودآگاهش بزدايد و در زندگی زناشويیاش با شاهزاده شهر، چوب آن ترس و اضطراب از نيمهشب را خورد و، نه برای خودش اعصاب گذاشت نه برای شاهزاده!
*
خانمهای ارجمند، آقايان گرامی! اين نخستين بخش «پست شبانه» است كه از اين پس، در نخستين دقايق هر نيمهشب منتشر خواهد شد. اين همان دقايقیست كه سيندرلا همه چيزش را از دست داده، بدون آن كه بداند چيز پررمزورازی مانند شب را تازه به كف آورده است. اين وبلاگصاحاب، در حالی سفر اكتشافیاش به درون شب را آغاز میكند كه خودش هم بهدرستی نمیداند كه از كدام منازل عبور خواهد كرد، اما چيزی ته دلش میگويد كه نهتنها بايد راه بيفتد بلكه شما را هم به همراهی دعوت كند.
*
شب! نبود؟
